چرا؟ به کدامين جرم است که در زندان اندوه، دست و پايم را بسته اند؟ چکاوک نشسته در دلم و روز و شب ترانه ي تو را مي خواند. شايد که قلب تو صدايش را بشنود... براي اولين بار که نگاهم با نگاهت تلاقي کرد، جام دلم از شراب مهرت لبريز شد! دوست دارم فرياد بزنم و بگويم عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
تو همان کسي هستي که اگر نسيم صدايت در گلستان قلبم پيچد، گلهاي وجودم مدهوش يادت خواهند شد....
پس با من بمان زيرا که دلم فقط تو را...
نوشته شده توسط آیدین در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت

صبح كه از آغوش خواب برخاستيم سكوتي مبهم سراسر وجودمان را فرا گرفته بود و طلسم اين سكوت را صداي پرندگان عاشق شكست. عاشقاني كه زير لب نشاطي را زمزمه مي كردند كه شور و شوق آنان ما را به موهبتي گرفتار كرد كه خود نفهميديم كه كي از لحظات پر احساس بهره مند شديم.... ولي حال كه بدان لحظات مي نگريم تنها نسيمي را در حال وزش مي يابيم كه جز به حضور تو منتها نمي شود؛ چرا كه در دستان اين ابرهاي پر عطوفت فانوسي را مي بينيم كه موهبتي براي حضور توست. اين نشانه ها ما را به سوي تو سوق مي دهد.... ولي باز كبوتران آسماني خبر از حضور تو مي دهند و ديگر طاقتي براي بيان آنچه كه در دل داريم ما را سيراب نمي كند. پس همواره باشي و مارا را با حضورت دلگرم داري....
پدر عزیزم روزت مبارک!
نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت
گفتم بمان...
می خواستم اما نمیشد
گفتی بخند بغض گلویم باز نمیشد...
گفتم که میترسم من از سحر نگاهت!
گفتی نترس ای خوب من اما نمیشد.
می خواستم تا ناگفته هایم را بگویم...
اما...
یا بغض می آمد سراغم یا نمیشد
گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه.......
آن شب نمیدانم چرا فردا نمیشد!
نوشته شده توسط آیدین در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت

قطره دلش دريا مي خواست؛ خيلي وقت بود که به خدا گفته بود. هربار خدا مي گفت: "از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست."
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت... تا روزي که خدا گفت: "امروز روز توست، روز دريا شدن."
خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. اما...
روزي قطره به خدا گفت: "از دريا بزرگتر هم هست؟" خدا گفت:"هست" قطره گفت: "پس من آنرا مي خواهم. بزرگترين را؛ بي نهايت را..." خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: "اين جا بي نهايت است."
آدم عاشق بود. دنبال کلمه اي مي گشت تا عشق را توي آن بريزد... اما...
اما هيچ کلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه ي عشقش رو توي يک قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتي که از چشمش چکيد...
خدا گفت: "حالا تو بي نهايتي ، زيرا که عکس من در اشک عاشق است."
نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت
سرانجام ِ هر آئینی
به غیر از عشق
سرافکندگی و نکبت و بی فرجامی ست...
سرانجام ِ هر آئینی
به غیر از عشق
سرگشتگی و بدنامی ست...
سرانجام ِ هر آئینی
به غیر از عشق
یهودی و مسلمانی ست...
سرانجام ِ هر آئینی
به غیر از عشق
ذبح ِ یک برّه ی قربانی ست!
ولی هیهات... هیهات
که سرانجام ِ هر عاشق
از ازل تا روزِ آخر
بی سرانجامی ست...!
نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 3:4 موضوع | لینک ثابت
باز هم شب و تنهايي و...
حس هايي كذايي كه نمودشان فاحش تر مي شود!
احساس هاي گمي كه منتظرند تنها شوم...
تا هست شوند و خودي نشان دهند
دلگيرم...
جاي تو خالي كه
بپرسي: از من؟
و من نگاهت كنم
لبخند بزنم و
آن قدر نگاهت كنم...
كه لبخندم
به نيشخندي غليظ تبديل شود!
و تو اخم كني
چشمكي بزنم و
براي جبرانش بگويمت
مگر مي توانم از كسي كه دلم گيرش است؛
دلگير شوم؟؟؟
بخندي
بي وقفه
يادم برود از چه دلگير بودم!
به همين سادگي اما...
اما...
نيستي
جاي تو خالي؛
دوباره
به درون انزواي شبانه ي سرد تلخ هميشگي ام مي خزم...
نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت
تنهايي خيلي سخته وقتي چشم به راهه...
وقتي شب سياه و بدون ماهه...
تنهايي خيلي تلخه وقتي بي تو هستم...
تنها مي مونه دستم با اين دل شکستنم...
تنهايي خيلي درده...
وقتي تو اضطرابم؛ تو هم نياي به خوابم...
تنهايي خيلي سرده وقتي پيشم نباشي...
آتيشم نباشي؛ بيدار مي شم نباشي...
دلتنگي هامو بردار؛ پيش خودت نگه دار...
هروقت که تنها شدي....
منو به يادت بيار...
نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت
کاش بدونی...
به همان قدر که چشمات پر از زیباییست...
دنیای من بدون تو پر از تنهایی است...
نوشته شده توسط آیدین در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 2:33 موضوع | لینک ثابت
اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم... دوستت دارم...
نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
درخت با جنگل سخن می گوید
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت به دستان من آشناست
به اشک هایم آشناست
در خلوت روشن با تو گریستم
دستت را به من بده........
نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 1:12 موضوع | لینک ثابت
از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه می کنم و آرزو می کنم که کاش برای یک لحظه فقط آغوش گرمت را احساس کنم‘ می خواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم. تو مرا به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس اگر طاقت اشکهایم را نداری‘ بیا باز هم در راه عشقی پاک تر و صادقانه تر‘ تلاش کن زیرا که من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه ی بی رحم دلهایی را که از هم جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو داده ام و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کرده ام چه شبها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من............
مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم.........
نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت
کاش میدانستم ...
کاش می دانستم از کدام راه می آیی...
تا جای قدمهایت را گلباران کنم
گلهای
لاله و
شقایق و
سوسن و
یاس...
ولی گل نرگس چی؟!
گلی که عطرش مرا به یاد تو می اندازد
آیا با آمدنت باز هم در گلدان خانه ی ما نمایان خواهد شد؟!
آیا باز هم از کابوس های نیمه شب خبری خواهد شد؟!
آیا باز هم باید منتظر صدای داروگ بود؟!
ایا غروب جمعه غم انگیز خواهد ماند؟؟؟!
بار خدایا نکند او بیاید و من نباشم
نکند به من خبر ندهند که او در راهست...
نکند از شوق آمدنش جان دهم و جمالش را نبینم
خدایا کمکم کن تا لیاقت دیدنش را پیدا کنم!
نوشته شده توسط آیدین در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت
در آغوشم بودي... قطره اشکي بر گونه ات لغزيد!
خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...!
اما، آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود... آشنا بود...؟
يادم آمد...! آن هنگام که خداوند تو را مي آفريد
خاک تو را با اشکهاي من سرشت،
راستي به گونه هاي خيس من نگاه کن،
اشکهاي من براي انگشتان تو آشنا نيست؟؟؟
زندگي مسابقه نيست زندگي يک سفر است؛
و در آن مسافري باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه هاست...
زندگی زیباست...
زشتی های آن تقصیر ماست و آنچه نازیباست آن تعبیر ماست!
نوشته شده توسط آیدین در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت

اگر پرسه اي در چشمانم می زدی
مي توانستي ببيني كه چقدر محتاج تو و بودن و ماندنت هستم...
نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت

در اندرون اين جان من
در نهانخانه دل
گويي مرا مي خواند آن كه ديگر مرا نمي شناسد...
گويي تلنگري بر من مي زند
او مرا با خود غريب مي داند
مي پرسد چه مي كنم با خود؟
مي گويد او را نمي شناسم
به گمانم او درست مي گويد
شايد زماني است طولاني كه از او دور گشته ام
او در نهان مرا مي خواند
و من در وجودم او را نمي بينم
گويي به راستي نمي شناسمش
سرگردان جستجو مي كنم آن چه را كه جز سرابي نمي باشد
و باز خسته از اين در به دري، او مرا مي خواند
گويي نمي خواهم سخنش را بشنوم
گويي با خود غريبه گشته ام
با خود فاصله اي بسيار يافته ام
نهانخانه دل را دير زماني است در نيافته ام
چقدر غريبه گشته ام با او
او كه مرا همواره آرامشي بود
بايد بازگشتي به او داشته باشم
بايد او را بيابم
او كه دور گشته از من
و من در به در و آواره، هراسيمه و بي تاب خود را به ناكجا آباد زندگي سپرده ام!
عود جان را با آتش دل روشن مي كنم
تا دود آن همه وجودم را عطر آگين سازد
و آن را پيشكش نهان خسته خود مي سازم
تا ديگر بار او را بشناسم
او نيز با من غريبي نكند
و باز نهانخانه دل را به نور عشق روشن سازم..............
نوشته شده توسط آیدین در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت
با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر
هيچ كس، هيچ كس اين جا به تو مانند نشد
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
سيلي هم صحبتي از موج خوردن سخت نيست
صخره ام، هر قدر بي مهري كني مي ايستم
نوشته شده توسط آیدین در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت
گریانم، گریانم!
چه کسی را نگرم بادی را چو زیبایی؟
کیست آن کهکشان راه آشنایی؟
تنهایم پر ز غم بیدار اما...
در نیم آشنایی خواب!
طنین نگاهم کبوتر عشق را روی بام خانه نظاره گر است ولی!
نغمه ی آشنایی را می خوانم.
سلام کودک را جواب و باز اما...
راستی آن نیم روشن صبح باز، دیدارم خواهد آمد؟
آن سرپرست شادی های نهفته،
آن یکتای شهرستان زیبایی،
آن سوار بر دستان کرانه و آن بیداری در خستگی.
آیا کسی او را دیده؟
آیا شراره را کسی در نور دیده اش نگریسته و آیا...!
معنای عشق چیست؟
معنای زیبایی چه؟
ولی نزدیکی به او را که توان فهمید؟
آنانی که یکتایند و یکتا پرست؟
آنانی که در اوج در فهمیده اند و نور هستی را درک؟
آن خدایی را که تنهاست شنوده اند؟
ای کاش ما هم ای کاش... پس چرا؟
در مقابل نور حق ایستاده ام و
با چشمان گریان اشک را به خانه ی حق می خوانم
می خواهمش مرا مثال آنان
مثال آنان...
نوشته شده توسط آیدین در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:5 موضوع | لینک ثابت
کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی
دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی
سوال کردم از خدا نشانه ی خانه ی تو را
سکوت کرد و در سکوت...
شکستم و نیامدی...
نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت

من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم...
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم...
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش
و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم...
من دنیا را به خاطر خدایش؛ خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم...
نوشته شده توسط آیدین در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت
و من اينك سكوت را بر مي گزينم
كه دير زماني است گوشي نيست براي شنيدن
و به گمانم زماني نمي آيد كه بشنوند و ببينند
پس نيكو آن باشد كه هيچ نگويي تا در پي شنونده اي هم نباشي
ديگر از اين همه نبودن و نديدن و نخواندن، خسته ام
و سكوت بهترين است...
سكوت من شايد ابدي باشد...
نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 2:23 موضوع | لینک ثابت
غمي در دل دارم كه آن را براي تو نيز نتوانم بازگو كرد...
آخر تو نيز با من نيستي، تو نيز با من غريبه اي
تو هم مرا نمي بيني و نگاهم را نمي خواني
گاهي دل مي خواهد فوران كند از بي كسي و از فراواني درد!
گاهي مي خواهم در ميان اين آدميان تهي از دل
فريادي برآورم و بگويم كه چقدر خسته ام ... چقدر خسته ام ...چقدر چقدر...
چه بگويم كه تو هم ...
سوزش دل را هر جايي حس مي كنم و هر زمان با من است
آخر من چه مي كنم در اين هياهو و همهمه زندگي
مرا چه با اينان كه هيچ گاه نمي خواهند و هيچ گاه نتوانند
اسرار و رموز مرا كه در دل بي كسم جاي گرفته...
روزگاري است كه با خود به دوش مي كشم
نمي دانم چه وقتي، زمان رهايي از آن است
دل پردرد من مامن دوستداران است
مامن عاشقان دل خسته است
مامن و پناه آناني است كه مي جويند و نمي يابند
كام تلخ من از زندگي همواره با من است و رهايم نخواهد كرد
من خو گرفته ام با آن، كه چاره اي جز آن نمي باشد برايم
اي وجود بي وجود و اي آغاز بي آغاز
تو نيز نمي خواهي مرا دريابي و از اين خستگي رهايم سازي؟
بگو كه تو، فقط تو.........مرا مي بيني
آن قدر كه ديده نگشته ام، مي انديشم اصلا وجود ندارم
گويا نمي دانم! نمي دانم چه مي نويسم نمي دانم...خسته ام خسته ی خسته...ياريم كن...
نوشته شده توسط آیدین در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت
من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هردم
در منظر خویش
تازه تر می سازد...
من و تو یکی شوریم
از هر شعله ای برتر
که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق رویینه تنیم...
نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دلم چشمان تو را می خواهد
دلم تو را می خواهد
بودنت را
با من بودنت را...
محتاج کنار تو بودن هستم
می دانی...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY