تبليغاتX
صدایی کمتر از اشک...

رود می نالد...

 

 

شاخه ها پژمرده است

           سنگ ها افسرده است

 

رود می نالد.....

 

غم نیامیخته بارنگ غروب

         می تراود ز لبم قصه ی سرد

دلم افسرده در این تنگ غروب...

 


 

نوشته شده توسط آیدین در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 20:48 موضوع | لینک ثابت


پنجره...

 

یک پنجره برای دیدن....
      یک پنجره برای شنیدن....

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی،
در انتهای خود به قلب زمین می رسد؛
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ...
یک پنجره که دست های کوچک تنهاییی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند...

و می شود از آنجا
         خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد.
یک پنجره برای من کافیست......!

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم...

 

یه نفر... یه جایی...

تمام رویاهاش لبخند توست...

و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه زندگی واقعا با ارزشه...

           پس هرگاه که احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش...

  

                                          که....

 

                                      یه نفر.... یه جایی......

                                                       همیشه در فکر توست....

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت


نگاه کن...

 

 

نگاه کن به درخت هزار شاخه، چو آغوش باز کرده به شوق....
که آسمان را،
مانند جان
به بر گيرد...
ولي دريغ که ابراز عشق را با او
باصد هزار زبانش که هست، نتواند
خاموش مي ماند...

 

نگاه کن به پرنده
که با هزار سرود
به روي شاخه، لب بام
با هزار سرود
براي دوست
براي آنکه نگاهش به اوست، مي خواند...

 
 
به رود مست نگاه کن که عاشق درياست...
به شوق آنکه کند راز خود به او ابراز
به عشق آنکه به آن بيکران بپيوندد
چگونه نعره زنان و مست،
پيش مي راند...

 
 
اکنون به من نگاه کن...
چگونه در همه حال
صبورتر ز درخت
گشوده دست به سويت، ز عشق سرشارم
پرنده وار به هرجا، به صدهزار سرود
ترانه خوان توام، با تو گرم گفتارم
به سوي کوي تو، درياي من! روان چو رود
نفس زنان، همه در آرزوي ديدارم
دگر چگونه بگويم که دوستت دارم
خداي مي داند...

 


 

نوشته شده توسط آیدین در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت


با تو و با عشق تو...

 

شناختنت بي گناهترين گناهم بود... يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم...
با تو بودن آرزويم........ و تو را گم کردن، پيدايش سراب بود...
بي تو ثانيه ها تکراري مي شوند و آيينه، چيزي جز سراب را نشان نمي دهد...
شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است......
دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من، آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم.....

تا شاید در آرزوها و رویاهایم با تو باشم..... با تو و با عشق تو....

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 16:24 موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته.....

 

 

مثل غروب! يك غروب دلگير، يك غروب نفسگير، دلم گرفته است..... از همه چيز و همه كس.... مثل ديوانه ها، مثل يك ديوانه ی تنها و بي كس، درد دل هاي خود را با دلم در ميان مي گذارم..... دلي كه خود پر از درد است، می تواند دردها را بشنود! درد هايم را مي شنود تا شايد دوايي براي آن يابد..... دلم گرفته است مثل لحظه ي پر پر شدن شاخه اي از يك گل سرخ..... مثل لحظه ي رفتن مهتاب در پشت ابرهاي سياه....
احساس تنهايي در من بيشتر شده و جاي خالي دلم را پر كرده است... دستانم را با دستان سردش گرفته و مرا در آغوش بي مهر خود فرو برده است. لحظه اي دلتنگ مي شوم، دلم ميگيرد و احساس تنهايي ميكنم....
كاش هیچگاه دلتنگ نمي شدم..... كاش احساس تنهايي نمي كردم..... چه لحظه هاي غريبي است... نفسگير، بي عاطفه و سرد...
کاش!

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت 18:44 موضوع | لینک ثابت


ماه محرم....

 

 

محرم از راه رسید . ماه شهادت، ماه بندگی، ماه عشق بازی با خدا، ماه عطش و ماه امر به معروف.......
آری امر به معروف......
من به عنوان یک انسان همه را به بهترین معروف توصیه می کنم:
......عاشق باشید.......
این بزرگترین معروفهاست تا پاک باشیم از گناهان و دروغ.

 


 

نوشته شده توسط آیدین در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت


روزي...

 

 

روزي قدم در راهي نهادم با تو...

با عشق......

و با اميد آغاز كردم براي آينده اي زيبا؛

در رويايمان دست در دست هم پيچكي كاشتيم به بلنداي سقف زندگي......

و براي هر شكوفه كه هر روز مي شكفت با تقدس نامي گذارديم؛

دورها را نزديك كرديم و سختيها پيش چشممان آسان مي نمود؛ تيرگيها روشن و به اميد با هم بودنمان سقفي ساختيم از اشتياق خانه اي از ابر...

ابرهايي كه سفيدند و پاك.......

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 18:47 موضوع | لینک ثابت


نشانی زندگی...

 

گاه تو را نمي بينم
و گاه تو نيستي......
نشاني ستاره ها را تو به من دادي.... يادت مي آيد؟
راه دور و دراز بي تو بودن را تو برايم هموار ساختي.... يادت مي آيد؟
حال چگونه از من مي خواهي كه چشمانت را ديگر نبينم؟؟!
سكوت من، گوياي درد درون است نه روزگار بي تو بودن
كه نمي خواهم هيچ گاه روزگاري باشد كه تو نباشي......
نشاني زندگي را تو به من دادي......
و من كلام مهربانت را همواره به ياد دارم!
چه زيبا برايم ترانه عشق سر دادي
و چه عاشقانه برايم گفتي كه روزگار بي من بودن را نمي خواهي........
آیا هنوز در چشمانم، برقي از عشق نمي بينی؟
آیا هنوز نمي دانی كه بي تو توان زيستن ندارم؟
آیا هنوز نمي دانی كه بي تو، جاني نمي ماند برايم؟
پس چرا از من مي خواهي چشمانت را نبينم.......؟
تو كه مي داني دوريت با من چه مي كند
تو كه مي داني ديدن چشمانت، چه آرامشي براي من مي آورد.....
تو كه مي داني صداي گرمت، نواي دلنشين زندگي  من است
تو كه مي داني بي تو هيچم؛ من نيز مي دانم بي من هيچي!
اين را بارها و بارها برايم زمزمه كردي......
اين نيز از سر عشق است
مي دانم كه اگر ببينی چشمانم را، مي توانی ببینی اشك درونم را.....
مي توانی خستگي ام را حس كنی.......
و اين است كه تو را مي آزارد
اين كه نمي خواهي هيچ گاه، من آزرده خاطر شوم......
می دانم........
هيچ گاه نخواسته اي، درد تو را من هم به دوش بكشم و تحمل كنم.......
می دانم که همیشه سکوت کردی و دم نزدی.......
اما من..........

اما اين بي انصافي است
تو براي من، تمام بودن هستي
چگونه مي تواني اندوهت را از من پنهان سازي؟
آخر چقدر مهرباني؟
چقدر عشق؟
اين همه مهر تو را من چه پاسخي بايد بدهم.........؟؟؟؟
اي سراسر همه خوبي ها
اي سراسر عشق و عشق ها
بگذار من هم سهمي از تو براي خود داشته باشم
بگذار چشمان من، همواره در چشمان تو جستجو كنند زندگي را.......
كه جز اين، زندگي معنايي ندارد
چشمان تو به من زندگي مي بخشد
پس دريغ نكن از من چشمانت را
كه دنيايي حرف دارند براي من.......
زندگي من بسته به ديدگان توست
مي خواهم تا هميشه زندگي خود را در چشمان مهربان تو جستجو كنم.......
كه مي دانم اگر چنين باشد، من نیز هميشه در آن چشمان جاي دارم
و جاودانه مي گردم.....
جاودانه با تو و چشمان پر مهرت......

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در جمعه سوم آبان 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت


Every day

 

 

Every night in my dreams, I see you, I feel you. That is how I know you go on. Far across the distance and spaces between us. You have come to show you go on. Near, far, wherever you are I believe that the hurt does go on.

We’ll stay forever this way you are safe in my hurt and my hurt will go on and on….

Love can touch just one time and last far a life time. In my love we’ll always go on. You’re here there is nothing I fear and I know that my hurt will go no.

We’ll stay forever this way you are safe in my hurt and my hurt will go on and on……..

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در جمعه سوم آبان 1387 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت


مهربان من...

 

نگاهت را در چشمان من، جا گذاشتي...
و من هر شبانگاه، با نگاه تو چشمانم رابر هم مي گذارم.......
ولي نه..... شايد اين نيز سهم تو براي من بود؟!
شايد خود خواسته اي تا در چشمان من، نگاهي بگذاري به رسم امانت!
تا من آسوده سر بر بالين گذارم............
و...
اين چه رسمي است كه تو با من مي كني؟
و من چگونه پاسخ اين همه مهر تو را بدهم؟!
نگاهت را به رسم امانت، در خود همواره حفظ مي كنم.
كه ديگر گوهري گران بهاتر نخواهم يافت، جز نگاه مهربان تو.........

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت


یادم باشد...

 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد...

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است

و تنها دل من است که دل نيست......

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم.

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...

يادم باشد قلب کسي را نشکنم

يادم باشد اگر هم غصه خوردم جاي غصه در قلبم محفوظ باشد...

يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد..........

يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد و من ارزش عاشق شدن ندارم...

يادم باشد سزاوار من اين است که بازنده باشم!

نقش من بازنده زيستن است...

يادم باشد هر کس مرا هر چه صدا کرد درست است.....

يادم باشد هميشه بايد بازنده باشم!

يادم باشد گاهي، رسم زندگيست که يک نفر بازنده باشد

يادم باشد عشق و عشق بازي به من نيامده...

يادم باشد اگر کسي محتاج لبخندم بود دريغ نکنم

يادم باشد هيچ وقت عاشق نشوم

يادم باشد اگر دلم شکست تقصير دل خويش است........

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت


ای کاش...

آه روز وداع فرا رسيد... وداع با او؛ وداع با زندگي؛ وداع با همه... ولي سخت ترين وداع، وداع با اوست... اي کاش در کنارم مي بود؛ يکي از آرزوهايم اين بود؛ آرزوهاي زيادي داشتم اما... آرزوهايم را نديدم و رفتم. ولي اي کاش فقط يکي را مي ديدم... از مرگ نمي هراسم... ولي اي کاش به من فرصت مي داد بهتر مي ديدمش؛ بيشتر مي ديدمش؛ و بيشتر دل ميدادم... اي کاش فقط يکبار، فقط يکبار ديگر مي ديدمش شايد... شايد به راز درون چشمانش پي مي بردم! چشمان آرامش...
اي کاش مي شد فقط يکبار ديگر صدايش را مي شنيدم؛ صداي آرامش را... اي کاش يکبار ديگر بگويد دوستت دارم.......
آه همه ي اينها روياست... رويايي تلخ و طولاني؛ و باز هم تاريکي ما را از هم جدا کرد ولي اين جدايي سخت ترين جدايي هاست! افسوس قدر زندگي را ندانستيم... فرصت هايي که مي توانستيم باهم باشيم ولي ترسيديم...... اي کاش فقط يکبار به اشکهايم مي نگريست شايد به راز درونش پي ميبرد همان رازي که مرا اسير خود کرد... نرفته دلتنگم، اي کاش ميدانست چگونه خواهم توانست...؟؟ اي کاش...

خدا نگهدار...


 

نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 20:50 موضوع | لینک ثابت


چرا؟

 

 

چرا؟ به کدامين جرم است که در زندان اندوه، دست و پايم را بسته اند؟ چکاوک نشسته در دلم و روز و شب ترانه ي تو را مي خواند. شايد که قلب تو صدايش را بشنود... براي اولين بار که نگاهم با نگاهت تلاقي کرد، جام دلم از شراب مهرت لبريز شد! دوست دارم فرياد بزنم و بگويم عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
تو همان کسي هستي که اگر نسيم صدايت در گلستان قلبم پيچد، گلهاي وجودم مدهوش يادت خواهند شد....
پس با من بمان زيرا که دلم فقط تو را...

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت


روز پدر مبارک!

صبح كه از آغوش خواب برخاستيم سكوتي مبهم سراسر وجودمان را فرا گرفته بود و طلسم اين سكوت را صداي پرندگان عاشق شكست. عاشقاني كه زير لب نشاطي را زمزمه مي كردند كه شور و شوق آنان ما را به موهبتي گرفتار كرد كه خود نفهميديم كه كي از لحظات پر احساس بهره مند شديم.... ولي حال كه بدان لحظات مي نگريم تنها نسيمي را در حال وزش مي يابيم كه جز به حضور تو منتها نمي شود؛ چرا كه در دستان اين ابرهاي پر عطوفت فانوسي را مي بينيم كه موهبتي براي حضور توست. اين نشانه ها ما را به سوي تو سوق مي دهد.... ولي باز كبوتران آسماني خبر از حضور تو مي دهند و ديگر طاقتي براي بيان آنچه كه در دل داريم ما را سيراب نمي كند. پس همواره باشي و مارا را با حضورت دلگرم داري....
پدر عزیزم روزت مبارک!

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت


گفتم اما...

 

گفتم بمان...
می خواستم اما نمیشد
گفتی بخند بغض گلویم باز نمیشد...
گفتم که میترسم من از سحر نگاهت!
گفتی نترس ای خوب من اما نمیشد.
می خواستم تا ناگفته هایم را بگویم...
اما...
یا بغض می آمد سراغم یا نمیشد
گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه.......
آن شب نمیدانم چرا فردا نمیشد!

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت


قطره!

 

قطره دلش دريا مي خواست؛ خيلي وقت بود که به خدا گفته بود. هربار خدا مي گفت: "از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست."
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت... تا روزي که خدا گفت: "امروز روز توست، روز دريا شدن."
خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. اما...
روزي قطره به خدا گفت: "از دريا بزرگتر هم هست؟" خدا گفت:"هست" قطره گفت: "پس من آنرا مي خواهم. بزرگترين را؛ بي نهايت را..." خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: "اين جا بي نهايت است."
آدم عاشق بود. دنبال کلمه اي مي گشت تا عشق را توي آن بريزد... اما...
اما هيچ کلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه ي عشقش رو توي يک قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتي که از چشمش چکيد...
خدا گفت: "حالا تو بي نهايتي ، زيرا که عکس من در اشک عاشق است."

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت


Fall in love

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


سرانجام...

 

 

سرانجام ِ هر آئینی
به غیر از عشق
سرافکندگی و نکبت و بی فرجامی ست...
سرانجام ِ هر آئینی
به غیر از عشق
سرگشتگی و بدنامی ست...
سرانجام ِ هر آئینی
به غیر از عشق
یهودی و مسلمانی ست...
سرانجام ِ هر آئینی
به غیر از عشق
ذبح ِ یک برّه ی قربانی ست!
ولی هیهات... هیهات
که سرانجام ِ هر عاشق
از ازل تا روزِ آخر

بی سرانجامی ست...!

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 3:4 موضوع | لینک ثابت


لبخند من و نگاه تو...

 

 

باز هم شب و تنهايي و...
حس هايي كذايي كه نمودشان فاحش تر مي شود!
احساس هاي گمي كه  منتظرند تنها شوم...
تا هست شوند و خودي نشان دهند
دلگيرم...
جاي تو خالي كه
بپرسي: از من؟
و من نگاهت كنم
لبخند بزنم و
آن قدر نگاهت كنم...
كه لبخندم
به نيشخندي غليظ تبديل شود!
و تو اخم كني
چشمكي بزنم و
براي جبرانش بگويمت
مگر مي توانم از كسي كه دلم گيرش است؛
دلگير شوم؟؟؟
بخندي
بي وقفه
يادم برود از چه دلگير بودم!
به همين سادگي اما...
اما...
نيستي
جاي تو خالي؛
دوباره
به درون انزواي شبانه ي سرد تلخ هميشگي ام مي خزم...

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت


تنهایی...

تنهايي خيلي سخته وقتي چشم به راهه...
       وقتي شب سياه و بدون ماهه...

 

تنهايي خيلي تلخه وقتي بي تو هستم...
      تنها مي مونه دستم با اين دل شکستنم...

 

تنهايي خيلي درده...
     وقتي تو اضطرابم؛ تو هم نياي به خوابم...

 

تنهايي خيلي سرده وقتي پيشم نباشي...
     آتيشم نباشي؛ بيدار مي شم نباشي...

 

دلتنگي هامو بردار؛ پيش خودت نگه دار...
     هروقت که تنها شدي....
                             منو به يادت بيار...

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت


کاش بدونی...

کاش بدونی...
        به همان قدر که چشمات پر از زیباییست...

                    دنیای من بدون تو پر از تنهایی است...

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 2:33 موضوع | لینک ثابت


اگر...

 

 

اگر باران بودم

            آنقدر مي باريدم

                         تا غبار غم را از دلت پاک کنم

اگر اشک بودم

           مثل باران بهاري

                         به پايت مي گريستم

اگر گل بودم

          شاخه اي از وجودم را

                         تقديم وجود عزيزت ميکردم

اگر عشق بودم

         آهنگ دوست داشتن را

                         برايت مينواختم

ولي افسوس که

                  نه بارانم

                        نه اشک

                              نه گل

                                   و نه عشق

اما هر چه هستم...

                          دوستت دارم...

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت


دستت رو به من بده...

 

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
درخت با جنگل سخن می گوید
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت به دستان من آشناست
به اشک هایم آشناست
در خلوت روشن با تو گریستم
دستت را به من بده........

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 1:12 موضوع | لینک ثابت


یه متنی که آدمو واقعا به گریه میندازه!

 

 

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه می کنم و آرزو می کنم که کاش برای یک لحظه فقط آغوش گرمت را احساس کنم‘ می خواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم. تو مرا به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس اگر طاقت اشکهایم را نداری‘ بیا باز هم در راه عشقی پاک تر و صادقانه تر‘ تلاش کن زیرا که من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه ی بی رحم دلهایی را که از هم جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو داده ام و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کرده ام چه شبها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من............
مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم.........

 

 


 

نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت