باز هم شب و تنهايي و...
حس هايي كذايي كه نمودشان فاحش تر مي شود!
احساس هاي گمي كه منتظرند تنها شوم...
تا هست شوند و خودي نشان دهند
دلگيرم...
جاي تو خالي كه
بپرسي: از من؟
و من نگاهت كنم
لبخند بزنم و
آن قدر نگاهت كنم...
كه لبخندم
به نيشخندي غليظ تبديل شود!
و تو اخم كني
چشمكي بزنم و
براي جبرانش بگويمت
مگر مي توانم از كسي كه دلم گيرش است؛
دلگير شوم؟؟؟
بخندي
بي وقفه
يادم برود از چه دلگير بودم!
به همين سادگي اما...
اما...
نيستي
جاي تو خالي؛
دوباره
به درون انزواي شبانه ي سرد تلخ هميشگي ام مي خزم...
نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دلم چشمان تو را می خواهد
دلم تو را می خواهد
بودنت را
با من بودنت را...
محتاج کنار تو بودن هستم
می دانی...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY